|
|
|
|
|
واپسين تير ترکش، آن چنان که مي گويند. من کلام آخرين را بر زبان جاري کردم هم چون خون بي منطق قرباني بر مذبح يا ه مچون خون سياوش (خون هر روز آفتابي که هنوز برنيامده است که هنوز ديري به طلوع اش مانده است يا که خود هرگز برنيايد.) هم چون تعهدي جوشان کلام آخرين را بر زبان جاري کردم و ايستادم تا طني ناش با باد پرت افتاده ترين قلعه ي خاک را بگشايد. □ اسم اعظم (آن چنان که حافظ گفت) و کلام آخر (آن چنان که من مي گويم.) هم چون واپسين نفس بره ئي معصوم بر سنگ بي عطوفت قربان گاه جاري شد و بوي خون بي قرار در باد گذشت. |
||
|
|
|
|
|
اگر که بيهده زيباست شب براي چه زيباست شب براي که زيباست؟- شب و رود بي انحناي ستاره گان که سرد مي گذرد. و سوگ واران درازگيسو بر دو جانب رود يادآورد کدام خاطره را با قصيده ي نفس گير غوکان تعزيتي مي کنند به هنگامي که هر سپيده به صداي ه مآواز دوازده گلوله سوراخ مي شود؟ □ اگر که بيهده زيباست شب براي که زيباست شب براي چه زيباست؟ |
||
|
|
|
|
|
در نيست راه نيست شب نيست ماه نيست نه روز و نه آفتاب، ما بيرون زمان ايستاده ايم با دشنه ي تلخي در گُرده هاي مان. هيچ کس با هيچ کس سخن نمي گويد که خاموشي به هزار زبان در سخن است. در مرده گان خويش نظر مي بنديم با طرح خنده ئي، و نوبت خود را انتظار مي کشيم بي هيچ خنده ئي! |
||